هفت روز" src="http://haftruz.ir/wp-content/uploads/3642732.jpg" alt="" width="229" height="180" />«تماس گیرنده از …. زندان قزلحصار! تماس گیرنده از …. زندان قزلحصار»
این اولین صدایی بود که پس از فشار دادن دکمه سبزرنگ تلفن شنیدم… برای یک لحظه دلم هری فروریخت ولی صدای پشت خط صدایی نبود که بشود آن را فراموش کرد: «سلام داداش… علی هستم… علی اکبریان. از زندان زنگ میزنم. به این صدایی که وسط صحبتهای من پخش میشه توجهی نکن! این به خاطر تلفن زندانه. چند بار دیگه زنگ زدم جواب ندادی! این شمارهای که میافته روی گوشیت، شماره زندانه… جواب بده!
به نوشته روزنامه گ : صحبتهای بریده بریده علی اکبریان همواره با صدای نواری که در میان حرفهای او به گوش میرسید، قطع شد. در حالی که فقط با علی اکبریان یک سلام و علیک کرده بودم، تلفن قطع شد و این تماس تلفنی فقط باعث شد تا بار دیگر یاد خاطرهها و بازیهای علی اکبریان بیفتم. یاد درددلهای همسر علی و بچههایی که الان نزدیک به سه سال است منتظرند پدرشان کلید به در بیندازد و وارد همان اتاقک محقرشان در محله امامزاده حسن شود.
یادش بخیر آن روزی را که در یک هفتهنامه قدیمی مینوشتم و علی اکبریان را به همراه تعدادی از هنرمندان و فوتبالیستها برای ویژهنامه نوروزی به دفتر نشریه دعوت کردم. آن زمان دوره چلچلی اکبریان در پرسپولیس بود. او به همراه تعدادی از همراهانش به عنوان آخرین مهمان وارد دفتر نشریه شد. آنقدر با بقیه گفت و خندید که مجبور شدیم از او بخواهیم چند دقیقهای برای ایجاد نظم و انجام مصاحبه آرام بگیرد. یادم هست که هر کدام از بازیکنان یا هنرمندان برای گرفتن عکس یا مصاحبه آماده میشدند، علی سربهسرشان میگذاشت و بالاخره کار به جایی رسید که فنایی، رهبریفرد، خانمحمدی، جباری، قاسم افشار، فریدون آسرایی، مریم حیدرزاده و… با شوخی و خنده از علی خواستند که زودتر به اتاقک عکاسی برود تا آنها بتوانند با همکاران ما صحبتهایشان را ادامه دهند. بار دیگر تلفن در دستانم لرزید شماره همان شماره قبل بود …. خیلی زود تلفنم را جواب میدهم و البته میدانم که این بار باید خیلی سریعتر صحبت کنم: «علی جان قطع شد…
ایرادی ندارد… خیلی خوشحالم که باهات صحبت میکنم و لطف کردی که زنگ زدی.» بعد از شنیدن صدای نواری که مدام اعلام میکرد تماس از سوی زندان قزلحصار است من بار دیگر صدای علی را میشنوم «سلام داداش، ببخشید که طول کشید. توی صف تلفن همگانی بودم. به این صدای بوقی که میاد خیلی توجه نکن، مال زندانه. صدای بوق که قطع شد دوباره من صحبت میکنم. خیالت راحت… ۲ کارت تلفن نو گرفتم. شارژ دارد و قطع نمیشه.» نمیدانم علی تلاش میکند تا یک جورایی خیال ما را از بابت قطع شدن تلفن راحت کند یا اینکه به خاطر قطعی تماس قبل و آن صدای ضبط شده ناراحت است: «تلفنهای اینجا همین جوریه. آدم روش نمیشه به کسی زنگ بزنه. انگار هر چند ثانیه دو بار یک نفر مییاد روی خط و کاری میکنه که حتی یه لحظه هم به خاطر صحبت با رفقات یادت نره که کجای دنیا گیر کردی.»
علی اکبریان مصاحبه ما با همسرش را خواند اما علی به خاطر چیز دیگری خوشحال است: «مصاحبه و مطلبتون عالی بوده، دست خودت و بچههای روزنامهتون درد نکنه. حتی یه نکته هم توش نبود که جای صحبتی نداره. خیلی خوشم اومد. اما اوج کار اون مصاحبه جالبی بود که حتی بعضی از زندانیها و رییس زندان هم مصاحبه رو خونده بودن. دمت گرم داداش… داشتم فراموش میشدم!»
برایم عجیب بود که چرا علی توی این شرایط سخت و توی روزهایی که پشت میلههای زندان گیر افتاده، دنبال شهرت و فراموش نشدن است! به شوخی و خنده از او در این مورد میپرسم و او حتی اجازه نمیدهد که جمله من تمام شود: «نه… نه… منظورم این نبود. من از اینکه مرا یادشون بره که توی زندان هستم ناراحتم. توی این مدت خیلیها منو فراموش کردن ولی با این مطلبی که شما نوشتین یه بار دیگه وضعیت برای من بهتر شد. خدا هیچ کس را اسیر زندان نکنه و امیدوارم هر کسی که اسیر بنده زودتر خلاص بشه. اما مدتها بود که حتی توی زندان هم فراموش شده بودم. دیگر داشتم دیوانه میشدم ولی با این مطلب یه اتفاقهایی افتاد… شاید باورتان نشود… رییس زندان بعد از خواندن آن مطلب مرا خواست و از آنجایی که انسان بزرگ و دلسوزی است، به من گفت که دو بار دیگه برای حکم عفو درخواست بنویسم. حتی نوشتن یک عفو نامه باعث میشد که آدم به زندگی و به آینده امیدوار باشد. احساس میکنی که زیرزمین گیر کردی و یکهو چشمت به یه روشنایی میافتد. هر چند که دست و بالم بسته است ولی الان دوست دارم یک کاری برای این رییس زندان انجام بدم… اما من که کاری جز دعا از دستم برنمییاد… فقط دارم دعاش میکنم و از خدا میخوام که یه بار دیگربه من کمک کنه و شانس زندگی کردن را به من بده.»
نمیدانم که چرا این سوال را پرسیدم ولی بعد از ماجرای ناصرخان حجازی همیشه دوست داشتم که ببینم در مورد علی اکبریان آن همه وعدهای که به او داده بودند چرا اتفاق نمیافته: «من توی این مدت خیلی چیزها یاد گرفتم. الان آدم پختهتری شدم و احساس میکنم که چیزهای بیشتری یاد گرفتم. یادت هست. همیشه یه عالم آدم دور و برم بود. وقتی دفتر شما میآمدم، همه میگفتند علی رفیقباز و پرسر و صداست… ولی اینجا همه چیز فرق کرده. هر روز منتظر آخرین روز هستم. منتظر آخرین اتفاق، منتظر اینکه ببینم پایان سناریوی حبس ابد چی میشه. البته هر بار یکسریها میان و یه قولهایی میدن. هر بار که این وعدهها و این قولها را میشنوم، جان میگیرم و خوشحال میشوم، ولی پس از گذشت مدتی یکبار دیگر زمین میخورم و انگار که از یک خواب خوش بیدار میشوم. شاید باورتان نشود، از بین اون همه آدمی که میشناختم و اون همه رفیقی که داشتم، هیچکس برام باقی نمونده. طوری شده که اصلا انگار هیچوقت علی اکبریانی وجود نداشته و کسی اون رو نمیشناسه. خدا ناصرخان رو هم بیامرزه. به ما هم فقط قول دادن و رفتن، خیالی نیست. توکل من به خداست و حداکثر دو، سه تا رفیق. غیر از خودتون که پیگیر هستین، افشین پیروانی هم همیشه به من لطف داشته. من و افشین از پایهها با هم همبازی بودیم. حتی اگه نصفشب هم کاری باشه، به افشین زنگ میزنم و الان هم مثل کوه پشتم وایساده. اما همه اینها تا کی باید ادامه داشته باشه. زن و بچههای من بیرون منتظر هستن. تا کی به اونها امید بدم و این تو گیر باشم. فقط از خدا میخوام که هرچه زودتر تکلیفم روشن بشه. یا این طرفی بشه یا اون طرفی. در شرایط خیلی بدی گیر کردم و فعلا تمام دلخوشیام به این چهار خط عفونامهای که رییس زندان گفته بنویس.»
کاری جز اینکه به علی روحیه و امیدواری بدهم از دستم برنمیآمد و به همین دلیل بود که مجبور شدم از یک کار تمام نشده و برنامههایی که در بیرون از زندان اتفاق افتاده بود، صحبت کنم و علی را در جریان یک موضوع مهم قرار دهم. ماجرا از این قرار بود که یک مدیر فوتبالی وقتی در جریان ماجرای اکبریان قرار گرفته، رایزنیهای لازم را جهت ارایه و در جریان افتادن عفونامه اکبریان انجام داد. این شخص نیکوکار که نمیخواست نامش فاش شود، از چند روز پیش رایزنیهایی را در مورد پرونده اکبریان انجام داد و البته برای ما شرط گذاشت که چیزی در این مورد نگوییم و ننویسیم. وقتی در مورد ریز اتفاقها و ماجرای نامه عفو اکبریان با او صحبت کردیم، گل از گلش شکفت و شاید به همین دلیل علی دوباره جان گرفت و صحبتهایش را به سوی فوتبال کشاند: «یادته در استادیوم میگفتن، علی اکبریان، روماریوی ایران!
ببین کار من به کجا رسیده که یک دقیقه صحبت کردن با بیرون از زندان برایم اینقدر دوست داشتنی و جالب شده. نمیدونم چه کسی دنبال کار منه ولی چه کاری انجام بشه و چه انجام نشه من ممنون شما و این دوستتون هستم. راستی میدونستی که ما اینجا تیم فوتبال داریم؟» با علی بحث یک بازی دوستانه و خیرخواهانه را در زندان قزلحصار مطرح کردیم و گفتیم که قصد داریم پس از گفتوگو با آقای حسینی (رییس زندان) تیمی را متشکل از فوتبالیستها و هنرمندان به زندان ببریم تا با تیم زندان قزلحصار بازی کنند. علی از شنیدن این ایده بیشتر از آن چیزی که تصور میکردیم خوشحال شد: «عالیه… حرف نداره. من هم از توی زندان این موضوع را پیگیری میکنم. فقط یه تیم قوی بیار چون علی اکبریان هنوز هم روماریوی ایرانه!»








